تبليغاتX
(آخرین سطر گریه)

(آخرین سطر گریه)

خدا نیاورد این را که ای تغزل ناب ... برای لحظه ای از عشق دست بردارم

 

      کنار بارانم بنشین!

     قول می دهم

     باغ پیراهنت

     پر شکوفه خواهد شد

 

بهمن نشاطی

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

نه گرد وغبار بسیار ایلام وبه   همراه اون لغو پرواز ،نه انتظار 3 ساعته برای پرواز به

 

نزدیکترین شهر به ایلام(که کرمانشاه باشد)نه عبور از گردنه های سخت در مسیر

 

زمینی و 3 ساعته ی ایلام به کرمانشاه،ونه حتی حضور شیطنت آمیز بارانه در

 

لحظه لحظه ی این سفر،هرگز نمی تونه ذره ای از شیرینی دیدار دوستان و لذت

 

شنیدن شعر های  اونا رو کم کنه.

 

جای همه شما سبز.باور داشته باشیدکه محمد علی بهمنی مثل همیشه صبور ومهربان

 

 

است.وهنوز شعرهایش شنیدنی ست.

 

امیر مرزبان هم شاعر خوبیست وهم عموی بسیار خوبی برای بارانه.

 

امین شیرزادی،پریساجعفری،مریم رزاقی ،عباس چشامی،رضا سلیمانی،

 

نعمتی،منصوری،فاطمه طارمی ،الناز سرخانلو،جعفر عزیزی ،نیمای جوانمهرو....هنوز

 

برای دلهایشان زیبا می سرایند.

 

شعر ها بیشتر از اونکه شعر جنگ باشن شعر درد بود دردی آشنا !

 

اونم در شهری که هنوز جای جای اون زخمی وتنهاست !!!

 

در دو روزشعر خوانی ،شعر های زیبایی شنیدیم .جایزه ادبی قیصر امین پوروسید

 

حسن حسینی از دیگربخشهای  کنگره ی امسال بود.

 

سعید بیابانکی  مجری خوبی بود.و طنزی که همیشه در کلامش موج می زنه حال

 

وهوای موضوعی جلسه رو زیبا تغییر می داد.

 

طبق یک سنت پسندیده ! این کنگره هم مانند بیشتر جشنواره ها و...در حاشیه

 

۲شب شعر نیمه خصوصی داشت (که البته اعلان عمومی براش داده بودن!)

 

با موضوع آزاد.شمع اول رو  محمد علی بهمنی روشن کردبا عاشقانه ای زیبا.

 

بعد محمد سلمانی،ُتولایی،مرزبان،بیابانکی (با شعر طنز گلنار!)و....................

 

واین حاشیه عجب متن زیبایی داشت .هر چند ساعت 30/11 مسئولان برگزاری

 

خاموشی زدن وبا احترام! بچه هارو روانه کردن.

 

فشردگی بیش ازحد برنامه شعر خوانی (داد همه رو در آورده بود)بازدیداز ایلام که

 

فقط به یک بنای قدیمی بسنده شد.همه و همه بوداماماندگار تر لحظه های نابی

 

بودکه چشیدیم ودستهای دوستی که فشردیم .و چهره هایی که محال است از خاطر

 

ببریم .بعداز اختتامیه بلیط برگشت به تهران رو از کرمانشاه گرفتیم تا  کمتر از یک

 

روزهم که شده این شهر تاریخی رو ببینیم .هرچند زیبایی های کرمانشاه وعظمت این

 

 شهر تنهاو تنها با یادمهربانی ها ورانندگی فوق العاده ی !!!  علیرضا حکمتی ـدلم

 

نیومداشاره ای نکنم ـ(شاعر خوب نور مازندران ،ساکن کرمانشاه )فاطمه ناظری عزیز

 

 که شعر هاش وخودش مثل آب زلال وروان است و (ری را)ی نازنینشان فراموش

 

نشدنی ست . بماند که پرواز از کرمانشاه هم از ساعت 9 به 30/1 نیمه شب کشیده

 

شد!!!!!!!!!!!

 

هر چند اینا  به قول بهمن شیرینی سفره مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

واما غزلی ازعباس چشامی

 

 ماییم وپاره ای نفس برنیامده

 

  اینجا  هنوز زندگی از در نیامده

 

 هرروزباحساب همه سیب نوبری ست

 

 بر ما  گیاه تلخ  به  آخر نیامده

 

 یک سوازآسمان خوشی وخنده ریخته ست

 

 این سو چه آمدست؟سراسر نیامده!

 

 بسیار گشته ایم  میان  کتابمان

 

 جز داغ ودرد معنی دیگر نیامده

 

 عمر مرا گریستن آغاز کرده بود

 

 آن روز دور رفته ولی سر نیامده

 

 دل گفت مردمان همه با هم برادریم

 

 می گفت دشمنی به برادر نیامده!

 

 خوش باورانه از نفس انداخت خویش را

 

  آه ای دل من  آرزوی برنیامده

 

 تلخی بنوش وتلخ فرو ده که باز هم

 

 دندان قندخوردنمان در نیامده

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

 

  ایلام

  دهم اردیبهشت

  شانزدهمین کنگره ی  شعر دفاع مقدس،

   نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

         

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

هر سال از شور وشادمانی عید که بگذریم از اینکه تعطیلات فرصتی  ست تا چند کتاب

 

جدید رو با خیال راحت بخونم  خیلی خوشحا لم.. هر چند در تعطیلات معمولا عکس این

 

اتفاق پیش میاد ودر عید همه جوره وقت کم میارم.

 

چند روز قبل از عید دکتر ژیواگو رو خوندم که سال چاپش 1334 بود و ترجمه ی  علی محیط .

 

ادبیات روسیه ، جنگهای داخلی و نابسامانی های اون و اتفاقاتی  که برای چند  خانواده

 

 پیش میاد واونارو به هم پیوند می ده ،رو کنار هم بگذارید بعد جزئی نگری های فراوان

 

 روهم بهشون اضافه کنید .

 

تا یادم نرفته ترجمه رو هم ضمیمه اش کنید (که پدر منو در آورد .آی ایراد داشت

 

آی...)اما بالاخره خوندمش وخوشمان آمد.اما اگه شما هنوز این اثر رو نخوندید یا حتی

 

اگه خوندید فیلمش روفراموش نکنید خیلی کمک می کنه تا اون همه اتفاقات پی پی

 

 داستان قابل هضم تر باشه.

 

روز دوم عید کتاب " گنجشکها بهشت را میفهمند"نوشته ی حسن بنی عامری  رو از

 

دوست خوبم خانم اهری فر هدیه گرفتم.موضوع اون رمان جنگه ،440صفحه داره

 

وانتشارات نیلوفر چاپش کرده.

 

از همون شب اول شروع به خوندن کردم اما مگه تموم می شد .وقت خوندن من هم

 

که یا 12 شب به بعد بود که مهمون نداشتیم واز مهمونی هم برگشته بودیم یا بین

 

مهمونی رفتن ها توی ماشین.

 

یه سفر 4روزه هم رفتیم ساری .وبعد از ساری سمت کیاسر رو گرفتیم 4 روز هم

 

شاهرود موندیم.

 

جاده کیاسر تواین فصل بهشت واقعی بود .درختان سرسبز، کوه و بعد هم کویر همه

 

وهمه دریک مسیر4ساعته (البته این همه زیبایی رو بهمن برام تعریف می کرد چون

 

من بهترین موقعیت کتابخوانی رو داشتم ونمی خواستم از دستش بدم)چشمه علی

 

دامغان هم خیلی دیدنی بود(اینو باور کنید  هم با چشام دیدم و هم یک ساعتی با پای

 

مبارک قدم زدم)بهمن 18،17سال پیش با پدر بزرگش اینجا اومده بود و کلی خاطره

 

داشت.بارانه هم که فکر می کرد پا به آرامترین آبهای جهان گذاشته و می خواست

 

شنا کنه!

 

بالاخره جای همتون سبز !شاهرود رسیدیم ومن روز دومش کتاب رو تموم کردم (یادتون

 

 هست که کدوم کتاب رو می گم؟رمان جنگ!هدیه!) شروع داستان با تلفنی از طرف

 

دوستی ست که مدتها مفقود بوده،بعد جسدش شناسایی شده ودفن شده  وحالا بعد

 

از مدتها داره به یک یک دوستاش زنگ می زنه و با دلیل و مدرک ثابت می کنه که

 

خودشه !!!

 

ماجرا از اینجا با شکل گرفتن خاطرات دانیال خبر نگار جنگی ،که دوست نزدیک صاحب

 

صدا( که علیجان باشه) شروع می شه.خیلی از اتفاقات داستان در پاوه و اطرافش می

 

گذشت(همون شهری که کلی داستان در مورد کوموله ها ش  به یاد داریم)واقعیات

 

زیباو تکان دهنده ای در این شهر واطراف اون باقلم زیبای نویسنده بازگو شد (اونم

 

بدون جانب داری از هر دو گروه )که خیلی خوشم اومد.شخصیتها خیلی خوب معرفی

 

شدن ،و به هم پیوند خوردن ؛دانیال ،علیجان،هانیا،آسو ،ژینو،بیوک آغا  محاله به راحتی

 

فراموش بشن .

 

سبک نوشتار رمان هم تا حدودی خاص نویسنده بود و بنی عامری در بکار بردن شکل

 

خاص بعضی از کلمات  حساسیت داشت (زیبا یا نازیبا شدنش البته کاملا سلیقه

 

ایست.از یه قسمتایی خوشم اومد)

 

اواسط داستان حضور هانیا در پاوه قشنگ تصویر شده بود.هرچند این شخصیت در اون

 

سن وسال یه کم اغراق داشت اما در نهایت دلچسب بود.ماهان رو کمرنگ دیدم تا آخر

 

 رمان هم منتظر بودم اما نه! خبری نشد فکر می کنم واقعا از قلم افتاده بود اونم با

 

اونهمه ریز بینی های خاص نویسنده.

 

داستان شروع خوبی داشت .خوب هم ادامه پیدا کرد وپرداخت شده بود اما اصرار

 

نویسنده برنوع پایان بندی،به خصوص از صفحه 417 به بعد که ماجرا به سمت سویی

 

 دیگه رفت  ویه جورایی ماورایی شد و...

 

نه به دلم نچسبید یعنی از اون چفت و بست اول دورش کرد.

 

اینکه پدر علیجان و علیار و...به خاطر عقده ای که از زنان دارد(بیشتر مادرش) ازدواج های

 

 پی در پی و فرارهای پی در پی داشته باشد ،صدایی که همه را شوکه کرده صدای

 

علیجان نباشد صدای علیار برادر کاملا همسان علیجان باشد که در تمام داستان حضوری

 

نا محسوس داشته  است و بعد علیار انقدر خبیث باشد که حالا بیاید از هرچه متعلق

 

به علیجان است انتقام بگیرد و... دلایل نویسنده برای این انتقام من یکی رو که قانع

 

نکرد.رمان نگارش زیبایی داره حوادث جنگی وعاطفی به زیبایی پرداخت شدن.نویسنده

 

مخاطب رو یک لحظه رها نمی کنه و آخرداستان ،خب نظر نویسنده اینطور بود و نظر

 

من خواننده هم ............

 

شما تا مدتی با رمان زندگی می کنید چون قسمتی از این تاریخه ،تاریخی که سعی

 

شده در بازگوییش جانب انصاف رعایت بشه................

 

تابعد...

 

 *نداجلالی*

......................................

 

اگر نتوانم

 

درخت سبزی بمانم

 

باشاخه های بلند و سایه افکنده

 

بگذار دستهای تو

 

هیزم شکن شوند

 

*بهمن نشاطی*

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

بهار می آید وِ می آید تا تو سبز شوی وسرو باقی بمانی

شکوه آمدنش را به تماشا قیام می کنیم و "حول حالنا "گویان به مبارک قدمش می شتابیم

عیدتان پراز نقل وپولک و ماهی.

     (ندا جلالی)

  

 ................................ 

          

 نگاهت مأمن ابر بهاری

زلال عشق در جان تو جاری

بیا و باغ پاییزی ما را

بهاری کن بهاری کن بهاری

 

          

بهاری می شود پاییز باتو

نگاهم از غزل لبریز باتو

شکوفا می شوند از بوسه ی صبح

تمام غنچه ها، من نیز باتو

       

          

تو مانند بهاری ، عطرآگین

من اما مانده ام دور از تو غمگین

دچار سادگی باغ خود کرد

مرا آن چشم های پشت پرچین

 

      (بهمن نشاطی)

     

      بارانه   http://www.baraneh81.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

              

                                   

 

قصیده ی باران را

 

بریده

 

بریده

 

می خوانند

 

با دیدن که

 

اینگونه

 

ابرها

 

به لکنت افتادند؟

 

  (بهمن نشاطی)

 

 

درسرانجام باران ،تولد ،ترانه

 

دلخوشم با تمام دلت صادقانه

 

 

چشمهایی که سرسخت درانتظارت

 

می خورد باردیگر فقط تازیانه

 

 

درهجوم تگرگ و شب بی کسی ها

 

سبز شد ناگهان شعرمن عاشقانه

 

 

پیش رویت هزار آینه نقش بسته ست

 

شوق آیینه دیدن برایم بهانه

 

 

باعبور صمیمیت از این حوالی

 

واحه واحه کویردلم زد جوانه

 

 

بار دیگر تکانی بده دست ها را

 

تا که باور کنم با منی جاودانه

 

 

       (ندا جلالی)

...................................

آدرس سید جواد طباطبایی ،دوست گنبدی ام

 

http://doel-2l.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

 

 

پوشانده ابرغم تمامِ آسمان را

 

از دیده پنهان کرد ماهِ  مهربان را

 

 

دیروز با تو سمت آبی می پریدم

 

امروز اما داده ام از دست، آن را

 

 

وقتی که دلتنگی اسیرت کرده باشد

 

 آنوقت می فهمی تبِ آتشفشان را

 

 

دور از وطن حس غریبی دارم امشب

 

مشتاق دیدارم تمامِ دوستان را

 

 

هرجا که باشم می نویسم تا همیشه

 

من دوست دارم تا ابد، مازندران را

 

 

 

             بهمن نشاطی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

                           مشک و عطش

ظهری چه سرخ می تپد از عمق باورش

 

تنها نشسته است کنارش برادرش

 

 

یک پرچم از تبار شفق در کنار او

 

یک مشک و ناله های عطش در برابرش

 

 

نامردمان چقدر سیاهند و بی شمار

 

سبزست، سبز سبز، لباس معطرش

 

 

یادش نمی رود دم رفتن عجیب بود

 

طرز نگاه کردن و برخورد خواهرش

 

 

آهی بلند می شود از سوی خیمه ها

 

هر ضربه ای که می خورد انگار پیکرش

 

 

یک گام بیشتر، نه! که دیگر مجال نیست

 

آن سو شکست قامت سبز صنوبرش

 

 

سر روی خاک و پیکر مهپاره چاک چاک

 

سرخ ست از خجالت او تیغ خنجرش

 

 

اینجا کنار آب غریب ست یک سوار

 

دلتنگ گشته است برای برادرش

 

 

                (ندا)

...........................................................

                      تماشا

قومی به تماشا ایستادند

 

تیری به مشک عباس خورد ، 

 

 آب از دیدگانش  روان شد

 

ازلابه لای جماعت، کودکی دوید به یاری عمو

 

صدای گر یه ها و سنج درهم آمیخت.

 

 

                        ( بهمن )

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

من و اشعار طنز آمیز ؟هرگز

 

قدم بر روی تیغ تیز؟ هرگز

 

 

سیاسی کاری از من؟ آه ،اصلا

 

خطر دارد ، مبادا! جیز! هرگز

 

 

گذر از گوشه ی کوچه، چه بهتر

 

عبور از قسمتی که لیز ، هرگز

 

 

ستایش از بهار پر طراوت

 

نکوهش کردن پاییز؟هرگز