(آخرین سطر گریه)

گمشده!
با بشکه ی نفت در بغل برگشته

 

آخر چه شده ست به محل برگشته

 

 

دیشب دیدم به خواب خوش آهسته

 

با پای خود،آقای دکل برگشته

بهمن نشاطی

پ.ن : نوشته های  سال 93  چی شده بلاگفا؟


برچسب‌ها: دکل گمشده, طنز, بهمن نشاطی
[ یکشنبه ۷ تیر۱۳۹۴ ] [ 15:27 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
ابر شمال

آمدم همراه با ابر شمال


کیست چون من،این همه آشفته حال


 

از که باید پاسخ خود را گرفت


مانده روی دستِ من، صدهاسوال


 

بگذرد این روزگار نامراد؟


می شود ممکن شود امری محال؟


 

دست ما کوتاه و خرما برنخیل


جیب ما خالی و روی ما زغال


 

کو حرام کهنه ای؟ که بنده را ـ


گیر کرده در گلو نان حلال


 

آستینم را شبی افشانده ام


مارهایی دیده ام خوش خط و خال


 

چشم ها و گوش ها کورند وکر


عدّه ای هم مثل من ،لال اند لال


 

خنده بر هر درد بی درمان دواست


پس بخند و شاد باش و بی خیال!


 با تشکر ازخانم اهری فردکه پیشنهاد اصلاح بعضی واژه ها را دادند


بهمن نشاطی


برچسب‌ها: روزگار, غزل
[ چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ ] [ 10:0 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
سبدکالا

آنان که در این زمانه ، دارا هستند


شک نیست همان قدر،توانا هستند


یک عدّه گرسنه ـ مثل من ـ هم ، همه عمر


زنبیل به دستِ صفِ کالا هستند


***


در آخر سال،حال دادند به ما


شادی خود انتقال دادند به ما


تا زندگی دوباره از سر گیریم


قدرِ سبدی، مجال دادند به ما


***


دیدیم دمِ غروب ،بابا برگشت


از صبح که رفته بود، حالا برگشت


بابا که سرِ کار نمی رفت،چطورـ


با یک سبدِ بزرگِ کالا برگشت؟


بهمن نشاطی


برچسب‌ها: سبدکالا, دارا, توانا
[ جمعه ۱۸ بهمن۱۳۹۲ ] [ 23:17 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
دری وری

سهم همه را ـ اگرچه اندک ـ خوردند


یک بسته خریدند لواشک ،خوردند


صد شکر که اجنبی نبرده ست فقط!


دادیم به خاوری و بابک خوردند


***


شهرام که کلّی از لواشک را خورد


سهم کوروش و اِبی و مامک را خورد


می خواست که سکّه ی مرا قورت دهد


تقصیر نداشت ، گول بابک را خورد


***


بی هیچ خجالتی،چقدر آنی خورد


مال همه را چنانکه می دانی خورد


خُب راه گلوی ما همیشه بسته ست


دادیم اگر بابک زنجانی خورد


***


نه پول جناب خاوری می ماند


نه شهرام جزایری می ماند


صد شکر که ذوق اندکی هست مرا


از ما فقط این دری وری می ماند


***


بهمن نشاطی


برچسب‌ها: بابک زنجانی, خاوری, جزایری
[ چهارشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۲ ] [ 21:22 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
گمنام
 

بارالها، از کنارم سامری را دور کن


جان موسی! بنده را هم ساکن آن طور کن


 

نه کتاب و جزوه ای نه معجزه،اما مرا


خواستی، در زمره ی پیغمبران منظور کن


 

من نمی خواهم به من گنجی ببخشی شایگان


وام می خواهم بگیرم ضامنش را جور کن


 

گردنم باریک تر از مو ، خودت که واقفی؟!


وام خود را پس ندادم طعمه ی ساطور کن


 

خسته هستم از عزا و مجلس ترحیم ها


چند روزی هم مرا مهمان جشن و سور کن


 

ران مرغ و سینه ی تیهو نمی بخشی نبخش


لااقل لطفی کن و این اشتها را کور کن


 

نیست دندانی مرا این سیب ها بی مصرف است


پس بیا زنبیل ما را لب به لب انگور کن


 

اول فصل جوانی این همه موی سفید؟!


یا کچل کن کلّه را یا زلف ما را بور کن


 

مولوی و سعدی و حافظ که تلمیذ من اند


پس چرا گمنام باشم بنده را مشهور کن


 

بهمن نشاطی
برچسب‌ها: طنز, بارالها, پیغمبران
[ دوشنبه ۷ بهمن۱۳۹۲ ] [ 14:54 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
ای باخبر

ای باخبر از حال دل درمانده!


اوضاع خراب را خودت سامان ده!


یعنی که بگیر هرچه داریم از ما


اندازه ی ذره ای ولی ایمان ده!



بهمن نشاطی


برچسب‌ها: ایمان, دل
[ یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ ] [ 19:30 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
خدا!

این زندگی است یا زوال است خدا!


چون لحظه به لحظه ،ضدحال است خدا!


البته جسارت مرا می بخشی


جان خودم ،این فقط سوال است خدا!



                    بهمن نشاطی



برچسب‌ها: خدا, زندگی
[ شنبه ۱۴ دی۱۳۹۲ ] [ 15:0 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
غزال رعنا

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را


فریب های فراوان تو داده ای ما را



مرا ببخش اگر با تمام اصرارت


توجّه ای نکنم انتظار بیجا را


 

به حَسن خَلق، توان کرد صید این دل ما


نه با کرشمه بدزدند مرغ دانا را


 

غرور بیخودت آیا اجازه خواهد داد؟


که با خبر شوی از حال و روز ما یارا!


 

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب


که کرده ای مدل خود، پری  و مینا را


 

چنین که عینک ری بن به چشم خود زده ای

خدا به خیر کند آفتاب فردا را


 

لباس خواب به تن کرده ای که این مانتوست


چگونه شرح دهم باقی قضایا را


 

همین صبا که رفیق تو است در پیغام


به گوش بنده رسانید این خبرها را


 

گلیم حوصله ی ما اگر چه هست گشاد


تو نیز شرم بفرما و جمع کن پا را


 

همه،مقصر دعوای ماست تبلیغات


خدا خراب کند ماهواره ی ما را



 بهمن نشاطی

 


برچسب‌ها: صدا و سیما, صبا, غزال رعنا, تبلیغات
[ سه شنبه ۱۹ آذر۱۳۹۲ ] [ 0:9 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
برای چه؟

با ابرهامدام ببارم برای چه؟


هی لحظه لحظه را بشمارم برای چه؟



یک روز می رسد که ببینی خزان من


فصلی  صبور باش بهارم، برای چه؟



ای ذره ای که عاشق خورشید بودی و...


من که زمین شده ست حصارم،برای چه؟



توزخم می زنی به دل ای غم برای کی؟


من پنجه می کشم به سه تارم برای چه؟



مجنون کجا رسید به لیلی خود که من؟


دادم به دست عشق مهارم برای چه؟



یک عده پرثمر همه ی عمرشان ،ولی-


من بی برم ، درخت چنارم برای چه؟



پل های پشت سر همه را کرده ام خراب


دیگر به سوی شهر و دیارم برای چه؟



خشکیده هر گیاه امیدی که رسته بود


با ابرها مدام ببارم برای چه؟



بهمن نشاطی


برچسب‌ها: ابر, خورشید, زخمه
[ دوشنبه ۴ آذر۱۳۹۲ ] [ 23:38 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
دو رباعی عاشورایی
1

ما گريه به بوي سود كرديم همه


 آتش نگرفته ،دود كرديم همه


برحاشيه ي مقتل او بنويسيد:


ما تنها وانمود كرديم همه


2


جاري شده است اشك ،اندك اندك


با نوحه ي محمود كريمي ، طفلك!


ما شام خور توايم و شامي آيين


ما سينه زن توايم و كوفي مسلك!


بهمن نشاطی


برچسب‌ها: شعر, رباعی, عاشورایی
[ پنجشنبه ۱۶ آبان۱۳۹۲ ] [ 19:46 ] [ بهمن و ندا ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،